خانواده

از درون پرم از اشک، از فریاد، از غم، از درد... که آدما بهم تحمیل کردن!
از زخم هایی که آدما روی جان و روحم به جا گذاشتن... همه این ها در من جمع شدن و من چه میکنم برای همه آنها؟
لبخند میزنم... :)))
مامانا فقط بلدن بگن من همسن تو بودم دوتا بچه داشتم، همه عاشق خوبی هام بودن...! کسی نیست بگه:
_ تو بچه بودی روحت زخم خورد؟
_ تو بچه بودی نامردی دیدی؟
_ بچه بودی شبا گریه میکردی؟
_ بچه بودی انقدر خار شدی؟
_ بچه بودی هی سرکوفتت زدن؟
_ بچه بودی قلبت شکست؟
_ بچه بودی یادت رفت خنده چطوریه؟
_ بچه بودی یادت رفت خوشحالی چیه؟
_ بچه بودی یادت رفت خوشگذرونی یعنی چی؟
_ بچه بودی افسرده شدی؟
_ بچه بودی حالت بد شد بدون اینکه کسی بفهمه؟
_ بچه بودی جلوی مامان بابات بغضتو قورت دادی؟
_ بچه بودی جلوی مامان بابات با این که خارت کردن خودتو قوی نشون دادی؟
_ بچه بودی یه شب شد از قلب درد خوابت نبره؟
_ بچه بودی اندازه 50 سال یه شبه پیر شدی؟
_ بچه بودی هرشب با گریه خوابیدی؟
_ بچه بودی گفتن [کاش به دنیا نمی اومدی]؟
_ بچه بودی چندتاش رو تجربه کردی...
گاهی چشم را از گریه مردن منع میکنی اما در مقابل قلب میگرید...
سخت است بخندی و دلت غمزده باشد
هر گوشه ای از پیراهنت نمزده باشد
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد!
_ توصیف حالم تو زنگ آخر مدرسه... جالبه نه؟
برخی آدم ها تو را خوب بلدند...
مثلا می دانند کدام آجر نصفه ی دیوار دلت را بیرون بکشند
تا دیوارت یک سره فرو بریزد!