پس از این با کسی غیر از خودم همدم نخواهم شد
غم خود میخورم غمخوار نامحرم نخواهم شد
به دیوار اتاقم تکیه خواهم کرد در خلوت
ولی هرگز گدای شانهای محکم نخواهم شد
به قدری ضربه از نیرنگ همراهان خود خوردم
که دیگر هم قدم با سایه خود هم نخواهم شد
نمیگویم که زخمی میزنم بر هر که زخمم زد
ولی دیگر برای زخم او مرحم نخواهم شد
اگر انسانیت شرطش حراج خویشتن باشد
نمیخواهم چه اصراریست، من آدم نخواهم شد
لعنت به وجود تک تک تون که زندگی رو برام جهنم تر از اون چیزی که بود کردین... ولی بهتون تبریک میگم دیگه آیلین نامی وجود نداره که باعث آزارتون بشه...
میتوان دَر سن کَم مانند یک انسان پیر، قامَتی خَم، دست لَرزان، دَرد بسیار کشید.
تنم تابوت غمگینی که جانم را نمیفهمد
دل تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعت هاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ است و میگریم، دلم تنگ است و میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمد
چنان در آتش غم سوخته جانم که میدانم
پس از مرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
_ حسین منزوی
یلدا...
سفیدی چشم کودکی ست، سیاه،
بر منقار کرکس!
یلدا...
گیسوان بلند و خیس مادرمان بود،
که دسته دسته بر دست سیاه زمستان
طعمه ی باد شد!
یلدا...
عمق زخم های من است:)
که با هیچ ضیافتی سیر نمی شود!
یلدا...
دردهای یله شده من است
که سحر شان را سِحر کرده اند!
یلدا...
عشق من بود به کوتاهی یک قطعه!
و یلدا... آه...
آیینه ای بر پیشانی غزلم؛
که با مکر انار، درهم شکست!
یلدا؟
آلزایمر من است، کجا گذاشتماش؟
محمد ترکمان

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیرم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت من نیست که در ننگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم...
شايد که خدا خواست دلتنگ بمیرم:)
بعضی حرفا رو باید خورد...
ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت، نه میشه خورد! میمونه سر دلت... میشه دلتنگی... میشه سکوت... میشه بغض:)...
خیالتون راحت شد؟
مگه همینو نمیخواستین؟
دیگه باهاتون حال نمیکنم
از همتون بدم میاد:)
حتی از تویی که میگی حتی من؟
از غم به جان آمد دلم درمان ندارد
شام غریبان را سحر امکان ندارد
امشب شب مهتاب و یلدا باهم آمد
تکرار تلخ ماجرا پایان ندارد...
چه فرقی میکند در سیرک باشی یا در خانه؟!
خندهات که تلخ باشد، دلت که خون باشد، وجودت آمیخته از بغض که باشد، تو هم دلقکی!...
*حس دلقک بودن میکنم:)...